تبليغاتX
حاشیه های پوچ

"تولد من حتي بعد مرگم نيز ادامه خواهد داشت. در فراسوی پیکرهای مان/ با من وعده ی دیداری بده/ ماه میگذرد/ در انتهای مدار سردش، ما مانده ایم و /روز  نمی آید-شاملو " مامتولد شده ایم/ برای یگانه بودن/ ...و هیچ گاه اسیر روز مرگی نخواهیم شد/ چون در نگاه ما/ خورشید از غرب طلوع میکند!

"کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود، آن هم به سه دليل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم که از همه تهوع آورتر بود اينکه در آن سن و سال، زن داشت. چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم، آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم، سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم- علی شریعتی

هیچوقت این‌قدر طولانی نمی‌شد. این حس ناگفتنی و مبهم را می‌گویم. طولانی و عمیق. یک نوع سندرم خستگی مزمن شاید. چیزی اضافه بر حس لزجی که هدیه این روزهای حکمرانانمان به روح و روان جامعه است. بر خلاف طعنه‌ها، نه از دل بستن است و نه از دل بریدن! سالهاست که با من است. می‌آید و می‌رود. ولی این بار انگار که قصد رفتن ندارد. خرق عادت کرده و می‌خواهد مرا از رو ببرد. میخواهد صدای خرد شدنم را خوب بشنود. تا به حال این من بودم که با موضوعات انحرافی، با انکار، فرار  و... خودم را از خودم و دیگران قایم کرده‌ام تا مبادا کسی متوجه شود. حالا به تصویر درون آیینه خیره شده ام و سرشار از بغضی متراکم احساس بی‌پناهی می‌کنم. شاید تصورش سخت باشد که کسی هیچ‌گاه نتوانسته باشد که به سفتی زمینی که روی آن می‌ایستد، اعتماد کند. دیوار و تکیه‌گاه پیشکش. با زمینی شل و باتلاقی، دنبال دیوار می‌گشتم. نمی‌دانم چرا از سالهای خیلی دور ترجیح داده ام یک خود دیگر از خود به نمایش بگذارم، که حالا این‌گونه احساس بی‌خودی کند. جنگی درونم بالا گرفته که این روزهایم را تلخ و گزنده کرده‌است. گاه به سیاق گذشته چرند می‌گویم و به چرند دیگران می‌خندم و گاه گنگ گنگم. نوشتن همین سطور خود گواه روشنی بر احوالات این روزهاست. نوشته‌ای که میدانم از انتشارش پشیمان خواهم شد ولی نهایت مبارزه را برای حذف نکردن این آخرین پستها خواهم کرد. خسته‌، شکسته، مردد، نامطمئن و بدبین، هذیان‌وار و بریده‌بریده می‌نویسم، تا همین امروز هم این وبلاگ نیم‌بند خیلی وقتها صرفا نقش آرشیو مطالب ذهنم را داشته‌است که از امروز این نقش را هم نخواهد داشت. نمی‌خواهم این روزهای هذیانی را با کسی به اشتراک بگذارم و شاهد تمسخر یا فهم ناقص و نادرست دیگران باشم. تا روزی که یک اتفاق تازه بیفتد و از این در به دری خلاص شوم. معتقدم آزادی یعنی حتی اسیر رویاهایم هم نباشم"ترجیح میدهم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در کلیسا باشم و به موتور سیکلت- مارلون براندو"

 دلم عجيب هواي ديدنت را کرده است، دستانم را کمي کنار مي زنم و از لا‌ به لا‌ي انگشتان لرزانم نيم نگاهي به گذشته ناتمامم مي اندازم ، چيز زيادي نيست. باز دلشوره های همیشگی، تازه مي فهمم اين كه مي گن  دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي، اما بماند دوباره افکار فمنیستی و سوسیالیتی به ذهنم هجوم آورده اند و طبق معمول جنبه های منفی و نا امید کننده آن که اشک یا لبخند یا فریاد هم فایده ای ندارد. اشاره به "لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم/ بعد از آن ما را بسوزان تا ز خود سوزیم - فروغ فرخزاد" دلم می خواهد اینجا نشسته باشی، حتی اگه به من کاری نداشته باشی و هی من هم دیوانه بازی در نیارم، هی از خودم ژست عاشقی  و بی تابی نشان ندهم، حرف عاشقانه نزنم که بالا بیاوری. مثل رهگذر غریبه ای آرام بنشینی. فقط یک جذبه همراهش باشد. یک جذبه که مجبورم کند بهش بی تفاوت نباشم. آرام و با طمانینه حرف بزنی بدون اینکه حس کنم خسته شدی. قدم هایت را با عجله برنداری و نترسی آرزویم! انگار همه یک جورهایی مرده اند.کسی نیست. "خدايا انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار که زرنگي هاي حقير و پستي هاي نکبت بار و پليد شبه آدم هاي اندک را متوجه شوم. چه، دوست تر مي دارم  بزرگواري گول خور باشم تا همچون اينان کوچکواري گول زن- علی شریعتی" حوصله ندارم. حوصله رویا و تنهایی و دلتنگی هم ندارم. وقتی لحظه به لحظه در معرض گریه باشی فرقی ندارد به بستر بی کسی مردن یا میان هوسناک ترین آغوش دنیا دست و پا زدن. شاید یک شب همه توانم را جمع کنم و بمیرم.

بغلت می کنم. به خودم گفته ام تمرین کنم. می نشینم جلوی آینه قدی اتاق. می بینم که محکم به خودم چسباندمت. زیرلب برای خودم می خوانم که تو آن چنگی که هر تارش گسسته، تو چون آیینه ای اما شکسته. دست میکشم به موهایت. فا سل لا سی لا سل    لا سل لا سل    لا لالا سل.. در آمد شور را یاد گرفته ام بنوازم.. شاید اونقدرها دورم/ که برای فریاد هم/ باید کوهی رو جا به جا کنم.. نمیدونم. "زيباترين حرفت را بگو، شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن، و هراس مدار از آن كه بگويند، ترانه اي بيهوده ميخوانيد؛ چراكه ترانه ما، ترانه بيهودگي نيست؛ چرا كه عشق، حرفي بيهوده نيست. شاملو "

چقدر شاعرم/ وقتی میان چشم هایت می گریم/ تو از ابدیت هر چیز می‌آیی/ و لحظه‌ها/ با تو آغاز می‌شوند/ و زیرآفتاب/ به جز چشم‌های روشن تو/ و تکرار دستان من/ چیز تازه‌ای نیست... منتظری برسد، تمام هفته در انتظارش هستی، و وقتی می‌رسد، میان اضطراب لعنتی و ناگزیرش، که فرقی نمی‌کند کجا و چه‌طور باشی، در سفر یا حضر، وصل یا هجران، شاد یا اندوه‌زده، نگاهت را به ساعت می‌دوزد و به پنجره و رنگ روز که می‌پرد هی، میان آن همه شوق، که بی که بفهمی شده ملال، شده بی‌حوصله‌گی، ناگهان خودت را در ساعات اولیه‌ی شب پیدا می‌کنی، خودت را می‌بینی که منتظری تمام شود، که هفته دوباره بشود شنبه، که دوباره و هزار و هزارباره انتظار برای آن روز دل‌خواه را آغاز کنی. به گمانم همه‌ش شکل همین شنبه، یکشنبه..هاست. همه‌ همه‌ همه‌ش. تو که آشنایی با من، با من ِ این‌جا، و من بیرون از این‌جا. تو که می‌خوانی‌ام و اندوه را پیدا می‌کنی در کلمات، تو که صدایم را می‌شنوی، چشم‌هایم را می‌بینی، با برق لبخندها و خنده‌ها و "خوبم، تو چه‌طوری؟"‌ها، تو که می‌شناسی‌ام، یا دست کم هر دو خیال می‌کنیم شناختن‌ای، آشنایی‌ای هست؛ دنبالم اگر می‌گردی، شاید من را در فاصله‌ای این کلمات و آن لبخندها و خنده‌ها پیدا ‌کنی. جایی در این بین، میان آن چیزها که می‌گویم و چیزهایی که نمی‌توانم بگویم، در گستره‌ی شلوغ و باز خلوت و پهناوری که هی دارد بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.

خيلي كه گريه كني/مي نويسم  دريا/ و تو لاجرم غرق مي شوي،/ خيلي كه بخندي/مي نويسم  آتش/ و تا هزاره ي ديگر بارها/ خاكسترت را در خواب هاي/ اساطيري ام سرگردان مي كنند،/ خيلي كه نگاه كني/ نه ! نمي نويسم عشق/ چرا كه آن وقت/ تو هم مي تواني بنويسي... شهرام شكيبا

** منتظر رهگذر بودم. اما نه فقط یک سلام. نمیدونم... دیگه انگیزه ای  برای نوشتن... 

+ نوشته شده در یازدهم تیر 1388ساعت 1:50 PM توسط |

بعضی واژه ها به هر دلیل جذابیت پیدا می کنند و هر روز و هر جا و توسط هر کس به کار می روند، آن قدر که از معنای لغوی خود خارج شده و تبدیل به یک تابلو می شوند. تابلویی که کوشش می شود بسیاری از داشته ها و نداشته ها پشت آن مخفی شود. از آن پس می شود نشست و تحلیل کرد که در پشت این واژه چه می گذرد. چیزهایی که هیچ ربط مستقیمی به معنی آن ندارد مثل واژه روزمرگی. تفسیرهای زیادی دیدم اما به نظر من حتی روزمرگی هم دچار روزمرگی میشود! چه برسد به من. (دانم که بامداد/امروز دیگری را با خود می آورد/تا من دوباره آن را/بسپارمش به باد! فریدون مشیری) روزگارم ميگذرد، هر جوري كه بخواهد، هيچ ربطي به من ندارد. می دانم همیشه حرفهائی هست برای نگفتن. چشم هایم را می بندم و رد تمام تمام شدن های جهان را میان  بازی رنگ ها و کیلومترها جست و جو می کنم. شاید تنها دليل زيستنم بي انگيزگي براي مرگ است!( اين زندگي چون بيمارستاني است که در آن هر بيمار، پيوسته آرزو دارد که تخت خوابش را تغيير دهد. يکي ميخواهد رو به روي بخاري درد بکشد، ديگري گمان ميبرد که کنار پنجره شفا خواهد يافت-بودلر)  

هوا مه آلود و گلوگیر بود. توی آسانسور ایستاده‌ایم و همه چسبیده‌ایم به دیوار چهار طرف. یکی خودش را تو آینه روبرو نگاه می‌کند، یکی زیر ناخن‌هاش را تمیز می‌کند، یکی چشم دوخته به دکمه‌ها، منتظر که چراغ 3 روشن شود، من خیره شده‌ام به کفش آدم‌ها و دارم فکر می‌کنم که کفششان را از کجا خریده‌اند و وقتی می‌خواستند کفش بخرند کسی باهاشان بوده یا نه. کفش این‌یکی آل‌استار است، شاید از ساختمان پلاسکو خریده‌! اون یکی.. درگیر  فکرهای این مدلی بودم که آروم گفت اینجاست! همین طبقه، رسیدیم. وارد شدم ، از همین اول غوغای موسیقی رپ یک آن بریده نمی شد. به ساعت دیواری نگاه کرد. نگاهم منحرف شد به سمت ساعت. حالاحالاها برای برگشتن و رسیدن به خلوت خود در آخر شب فاصله دارم. در خانه  را باز کرد، پا به راهرو گذاشتم. در راهرو، رو به روی اتاق خاکستری، دو نفر ایستاده بودند. احساس دلشوره کردم. یکیشون با پوشه ا ی در دست، با رنگ و رویی زرد و کبود که زیر دنیایی ار آرایش پنهانش کرده بود اومد جلو. صفحه مچاله شده ای رو گذاشت لای کتاب کهنه ای که تو دستش بود. با خنده معنا داری سلام کرد. از اتاق، بویی شیرین که به نظر ترکیب بوی ماندگی دود، با بوی موم در هرم گرما  بود می آمد. ازم پرسید متولد چه سالی هستی آقای... ببخشید متاهلین؟ منم بدون اینکه بخوام فکر کنم که چرا می پرسه با صدای بریده عکس العمل نشون داده و انگار که بدم اومده باشه گفتم 64 نه. فکر تاهل حالمو بد میکنه. مجردم! گفت منم معتقدم تاهل یعنی تهوع! جدآ 24سالتونه؟ باور نمیکنم گفتم: من نگفتم که باور کنی! گفت...! خسته بودم.  گفتم زیاد وقت ندارم. فقط یک ساعت. اونم رفع اشکال! یکیشون که از اول فقط زل زده بود گفت پیشنهاد من بود پس فقط من میمونم. شماها جلسه بعد. اون 3 تا زیر لب غر زدن. مشخص بود نمیخان برن اما با مکث و اخم رفتند بیرون. درو قفل کرد. چیزی نگفتم. شروع کردم. میخاستم زود برگردم چون میدونستم اینا فقط بهانست..  حواسش به همه چیز بود جز علتی که من اونجا بودم. مدام سوالای شخصی و فکرای منو می پرسید و میخاست... منم مدام از جواب فرار میکردم تا اینکه مجبور شدم مثل بارها و بارها برای او هم حریم خصوصی رو تکرارکنم: حریم خصوصی یعنی اینکه وقتی بهت می‌گم راجع به فلان چیز اصلن ازم نپرس، هی متوسل نشی به راه ‌های غیرمستقیم و وقت و بی‌وقت حرف بکشی. یعنی اینکه وقتی نمی‌تونم نگات کنم و خیره شدم به یه جای دیگه، هی بهم نگی وقتی داری حرف می‌زنی به من نگاه کن. ناراحتی اومد تو چهره اش. آیینه ای رو از کیفش در آورد و شروع کرد به آرایش. پچ پچ دوستاش از پشت در میومد که بالاخره یکیشون زد به در و خواست بیاد تو که دید در قفله. بلند شدم درو باز کردم. با یه سر و وضع....  هنگ کردم!  کتابی رو داد بهم. ازم خواست صفحه مچاله ی لای کتابو بخونم. برام جالب بود. یکی از نوشته های  خودم بود که خیلی هم اتفاقا دوسش داشتم. گفتم منظور ؟ گفت هزار بار خوندیمش. هنوز نمیخاستم بفهمم منظورشون چیه! گفت:....()!..   با عجله اومدم بیرون... به زور خودمو نگه داشته بودم که مثلا وجهه ام خراب نشه.  رفتم طرف آسانسور اما انگار این آدمها رو نمیبینم. محکم خوردم به یکی.- ببخشید! -مگه کوری؟ -گفتم که ببخشید! چسبیده‌ام به دیوار یک طرف. انگار تنهای تنهام. من خیره شده‌ام! اما نه مثل نیم ساعت قبل به کفش آدم‌ها و اینکه از کجا خریده‌اند و وقتی می‌خواستند کفش بخرند کسی باهاشان بوده یا نه! به این گردش روزگار فکر میکنم و اینکه... نه! دید آدمها از روزمرگیهاشون خیلی راحت عوض میشه. درسته این روز شاید روزمرگی همیشگی نباشه اما این فقط نیم ساعت از یک روز عمر من بود که بارها با تنوعهای دیگه ای تکرار شده. دلیلی نداره توضیح بدم. سكوت و سكون روي طبيعت آهني من چيره مي شود. باز فرار به درون خودم!

خيلي وقت است روي متن و حاشيه ي زندگي و بازي هايش به جز تصوير بخار آلود سقوط هيچ چيز ديگه اي نيست . اين همه خاموشي و سكوت از نيمه مرده من خبر مي دهند. دود سیگار در سينه ام گره ميخورد و با هزاران حرف نگفته از بين لبهايم به ذره ذره هوا ملحق ميشوند. روزها روي خطوط موازي مرگ و زندگي و تكرار بي اهميت تنفس، كثيف و گرم ميگذرند.  پیدایت  می کنم از لابه لای این کلمات ، این کتابها، از لابه لای ورق های همنوایی شبانه ارکستر چوبها، سمفونی مردگان، سقوط، بوف کور، بیگانه، تونل، و این همه کتاب که در غیاب تو سرگرمشان شدم.  لابلای سیاست این مملکت که معلومه وقتی ماهی تو حوض نباشه، قورباغه سالاره! (به کسی ربط نداشت!) از فاصله های بداخلاقی ها و سیگارهای پشت سر هم و پرسه های بلا تکلیفی. از میان گذشته های مزخرف و آینده شاید سگی. به درونم فرار ميكنم. وقتي خيابان ميجوشد و تو يخ زده اي، همه اينها از تولدت شروع شده و از اولين تكان بي سرانجام صفحات زمستان زده ي تقويم ... خودم را سرگرم كرده ام . فکر میکنم، به همه چيز. فکر میکنم به سالهایی كه گذشت. هيچ جوري نميشود اين وهم لعنتي را روي كاغذ سرازير كرد. هميشه سيگار آخر يك پاكت مزه ديگري مي دهد. تنها بازمانده گروه بيست نفره اي كه تمام خاطرات يك روز مزخرف را به خاطرت مي آورد. ديگر باور كردم. (ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی/با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را -قيصر امين پور) زندگي، حتي اسماعيل نيست که پيش از قرباني شدن، زنده به دامن مادر برگردد، زندگي مسيح مصلوب است و بايد  بر صليب تقدير به ميخ کشيده شود. اينکه که مرگ و آرزوي نيستي چيست؟ آيا يک غريزة ذاتي است (فرويد)، تعالي و عروج به عالم لاهوت و مرتبة بالاتر وجود است (مولوي)، يا از خود بيگانه شدن انسان در نظام نمادين (لکان)، نفي خواهش زيستن(شوپنهاور) و يا مطابق تحليل هستي شناسانة هايدگر آن را « امکاني از بودن» تصور کنم نمیدانم. راه حل هم شاید اینها باشد که یا به دین بچسبی یا چون بودا و ابوالعلا و کيرک گور و کافکا و بنيامين،  در ظلمت رنج و اندوه، راه خويشتن يابي را در پيش گيريم، يا چون سليمان و نيچه و ابوالخير و مولانا و خيام، در روشني عيش، به باده گساري و بي تعلقي روي آورده و سرمست از شراب ديونوسوسي در وصف دختران اورشليم و شمس و شهد و شمع و شاهد و شراب غزلسرايي کنيم و حکمت شادان بيافرينيم.. نشئگي زندگي را تنها در تجربة نيستي و رفتن بر سردارمرگ ميتوان تجربه کرد، همچون حلاج که برفراز چوبه ی دار به فاصله ميان خود و خود پايان داد و با نوشيدن شراب نيستي در آغوش مهربان دار، در خويش و با خويش آرام گرفت.  نمیدانم.... هرچه هست من  اینجای این کره ام با این تفکرات! و روزمرگیها بزرگترین همپایم ... همین! تا کي غم آن خورم که دارم يا نه/ وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه --پرکن قدح باده که معلومم نيست/ کاين دم که فرو برم برآرم يا نه -خیام

+ نوشته شده در سوم خرداد 1388ساعت 4:3 PM توسط |

"مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب / جان و دل و جام و جامه در رهن شراب/   فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب/ آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب-خیام"

اینجا و الان آغاز ماجراست.باهم حرف میزدیم.به نظرم خیلی آرومتر میومد. ادامه داد:بغضی که ول نمی‌کرد، پس از یک پیاده‌روی مفصل، درست سر یک چهارراه، در میان همه‌ی مردم، ترکید!به همین سادگی!با صد هزار مردم، تنهایی،بی صد هزار مردم، تنهایی گفتم: دلیلی ندارد همیشه دیوارها دیوار بمانند، بن‌بست‌ها، بن‌بست! خیلی ملیح خندید و گفت: مگه غیر از آقای مهندس میشه کسیو دوست داشت، ما که پيمان‌شکن نيستیم، اما...! گفتم:مهم نیست آدم‌ها کی و کجا پیدا می‌شوند، مهم نیست چقدر از هم‌دیگر بدانند، مهم نیست تمام عقاید هم را تایید می‌کنند یا تکذیب، مهم این‌ست که دل بزرگی داشته باشند که دوستی را به همه‌ی رذایل و فضایل اخلاقی ارجحیت دهند. شاید فکر کنی حال و هوایم عوض شده یا کلمه‌ها من را به جای دیگری سوق داده‌اند اما باور دارم گاهی این نسبت ها هستند که گم میشوند و مارا دچار مشکل میکنند وگرنه همه با هم نسبت داریم! همه چیز هم که قرار نیست ما را به تختخواب بکشاند! سکوت کرد و تو چشمام زل زد. اینجا بود که سکوت حرف نگفته زیادی داشت، فرار به درون خودم! همیشه همین بوده!یک قدم مانده، قطار زندگی ام فرار میکند از اینهمه دلهره،من میمانم و دلواپسی های جا مانده ! "ای اشتیاق به زیستن/ مرا دریاب و به خانه او ببر/ به حقارت این سبد پاره / نگاه نکن/ موسايي حمل می کند-شمس لنگرودي"

باور دارید یا نه مهم نیست اما بدجوری دارم از هم می‌پاشم و فقط خودم را نگه داشته‌ام که کسی دلش تنگ نشود! گاهی دلم برای خودم می‌سوزد و می‌خواهم پناه ببرم به آغوشی که می‌دانم برای من نیست!آرام به این تصادف مزخرف زندگی بخندم و به بالا و پایینهایش و به خودم که جدیش گرفتم. دلم می‌خواهد یک روزی بلند شوم و بروم تا بالاترین جایی که دراین زمین هست و از آن جا ببینم که چقدر کوچک بوده‌ام. کوله بارم را بردارم ، دنبال خودم راه برم و هیچ یادم هم نیاید که کسانی منتظرم هستند یا نیستند.دلم برای زندگی کوچکم تنگ بشود و پرواز کنم در هوایی که ازآن بالاترین نقطه دیگر ارزشی برایم ندارد! باور کنین خدا از همان اول هم زمین رو گِرد آفرید. گرد آفرید که دست به دست راحت بگرده! یه روز دست من، یه روز دست دیگری، یه روزم توی هوا!

بعد از چند لحظه آروم زیر لب گفت:کاش همیشه این حس الانو داشتم. گفتم:باید یک وقت‌هایی هم باشد که بی‌واسطه خودت باشی. باید کام بگیری از روزگار!"اين عقل فضول پيشه را مشتي می/ بر روي زنم چنانکه در خواب کنم!-خیام" ته خنده تلخی زد و گفت: برای برهنه تن زدن به زمان  و جداشدن از محبس تن باید از قالب این نقش جدا شد. حرفشو قطع کردم و گفتم دیگه ادامه نده! حس عجیبی اومد به سراغم که البته بارها تجربش کرده ام. حسی که میخواستم در آنی از لحظه به مسلخ بکشم تمام آن واژه‌ها را که تعریف شده اند برای من و همه من ها! تمام آن بایدهایی که پشتمان است، از همه‌ی این وصله‌ها جدا شوم.جدا شوم  از آن یک و دو و سه و چهار که زندگی‌ست.

دیگه حوصله نوشتنو ندارم. نمی‌تواند این کلمه‌ها آن بار بغض و سکوتی را که در هوا هست بقاپد و اسیر کند این‌جا. این تشویشی که توی مردمک‌ها می‌لرزد. پشت نگاه‌هایی که دزدیده می‌شوند. نگرانی‌هایی که توی آسمان گم می‌شود.خیلی به همه آدمها  با تنوع سلایق و افکارشون فکر کردم ولی هیچوقت نتیجه یا حداقل انگیزه ای واسم پیدا نشده! دنیا عجیب ایستاده به تماشایم و من عجیبتر به تماشای دنیا!"تا چند حديث پنج و چار اي ساقي/ مشکل چه يکي چه صد هزار اي ساقي/خاکيم همه چنگ بساز اي ساقي/ باديم همه باده بيار اي ساقي-خیام"  

+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1388ساعت 5:13 PM توسط |